اس ام اس های ارسالی شما دوستان گل

 

 

گاهی گمان نمیکنی و میشود

گاهی نمیشود که نمیشود

گاهی هزار دوره دعا بی استجابت است

گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود

گاهی گدای گدایی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو میشود...

فرستنده: 8357***0936

به خاموشی ما منگر که ما خود معدن رازیم..

فلک بشکست بال ما وگرنه اهل پروازیم...

فرستنده: 5039***0938

در جهان هرگز مشو مدیون احساس کسی.

تا نباشد در جهان عمرت گروگان کسی.

 

 

بقیه در ادامه مطلب


 

به خاطر خاطره هایت خاطرت در خاطرم خاطره انگیزترین خاطره هاست...

فزستنده: 9188***0935

نمیدانم چه باید کرد با این قلب آشفته.

به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم...

فرستنده: 5939***0919

زندگی هدیه ایست از طرف خدا به ما و نحوه زندگی کردن هدیه ایست از طرف ما به خدا

پس سعی کنیم بهترین هدیه را به خدا بدهیم...

فرستنده: 5039***0938

شاید نتوان به گذشته بازگشت و یه آغاز ساخت

ولی میتوان هم اکنون آغاز کرد و یک پایان زیبا ساخت

فرستنده: 5039***0938

میخوام که عاشقت بشم، گل شقایقت بشم

دلم واست تنگ شده، گفتم مزاحمت بشم...

فرستنده: 9188***0935

ای که با یاد تو در آتش شب میسوزم.

یادمن کن که به یادت همه شب میسوزم...

فرستنده: 9188***0935

همچون باران باش، رنج جدا شدن از آسمان را

در سبز کردن زندگی جبران بکن...

فرستنده: 9188***0935

توی شهری که تو نیستی همه جا رو غم گرفته.

هرکجا رفتی صدام کن عزیزم دلم گرفته...

فرستنده: 9188***0935

همیشه ساحل دلت رو به خدا بسپار...

خودش قشنگترین قایق رو برات میفرسته...

فرستنده: 6334***0937


 

فرستنده: 0938***6308

اس ام اس دلتنگی.اس ام اس دوری.اس ام اس دی 88

اس ام اس دی جدید.اس ام اس دیماه 88.اس ام اس زیبا و غمگین

اس ام اس عاشقانه.اس ام اس عاشقانه جدید.اس ام اسعاشقانه دی ماه 88

 

 

/ 2 نظر / 12 بازدید
م.ص.الف

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد: امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم !!!!! وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.