عقاب (داستان کوتاه)

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت.عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد.در تمام زندگیش او همان کارهایی را انجام می داد که مرغ ها می کردند،؛برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار کمی در هوا پرواز می کرد.سال ها گذشت و عقاب خیلی پیر شد. روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید.او با شکوه تمام،با یک جزیی بال های طلاییش بر خلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.

بقیه در ادامه مطلب


 

عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: این کیست؟ همسایه اش پاسخ داد: ((این یک عقاب است.سلطان پرندگان.او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.)) عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد.زیرا فکر می کرد یک مرغ است.

/ 1 نظر / 5 بازدید
98iran

سلام وبلاگ زيبائي داريد[گل] به سايت ما هم سر بزن سايت ما دانلود موزيک هست حتي ميتوني عضو بشي و تو تالار گفتمان کارهاتونو اونجا بذاريد تا بقيه با کارهاتون و وبلاگتون آشنا بشن به اميد ديدار [لبخند]